
اسفندیار طبری
خدایان، سیزیپوس را محکوم کردند که صخرۀ بزرگی را از پایین دره به بالای قله بکشاند و آنگاه که به قله رسید آنرا به پایین بغلتاند تا دوباره این صخره را به بالا بکشاند. به نظر، این کار بیهوده ای است که آلبر کامو از آن به عنوان سوژه ای برای نشان دادن مفهوم پوچی استفاده می کند. از نظر او هیچ مجازاتی وحشتناک تر از کار پوچ و بیفایده نیست.
سیزیپوس از منظر رنجی که می کشد و از منظر کاری که می کند، قهرمان پوچی است. مجازات او به جرم عشق به زندگی و تنفر از مرگ و تحقیر خدایان انجام می شود.
پس از آنکه سیزیپوس با آن صخرۀ بزرگ به قله کوه می رسد و کار خود را انجام شده می بیند، شاهد این است که همان سنگ بزرگ به دره می غلتد. در این لحظه او پوچی کار خود را در مقابل چشمانش می بیند. در بازگشت از قله به سوی دره پایین می رود. این لحظه از نظر کامو لحظۀ خود آگاهی است که سیزیپوس را به فکر وا می دارد. در چنین لحظه ای او قوی تر از آن صخره است، زیرا بر خلاف صخره، صاحب خودآگاهی است و قدرت اندیشیدن دارد. به عبارت دیگر او در این کار بیهودۀ خود یک نوع عمل قهرمانانه می بیند، که به زندگی او معنا و مفهوم می دهد. چنین خود آگاهی است که به او قدرت زندگی می دهد و رنج زندگی را برای او قابل تحمل می سازد. اگاهی که باید بر رنج او بیافزاید از او یک قهرمان می سازد.
آلبر کامو در در تصویری که از سیزیپوس هومر می دهد، در او انسانی خوشبخت می بیند، آنگاه که او به قله رسیده و به دنبال صخرۀ بزرگ راهی دره است. در چنین فرصتی سیزیپوس به یک خود آگاهی نسبت به سرنوشت خود می رسد که همین خود آگاهی از او انسانی خوشبخت می سازد. همین خود آگاهی او را از سنگ جدا می کند و از رنج او می کاهد. این خود آگاهی حلقه اتصال او به زندگی است و از او موجودی می سازد که از سنگ متمایز شود.
برچسب:
نویسنده: رضا قنبری