خرید بک لینک

اینک بسیاری در قرنطینه ایم، چونان محبوسانی که از پنجره یا دریچه ی کوچکی، یا شنیدن صدای باد، یا دیدن ابرها در آسمان به جهان بیرون دسترسی می یابند. با این حال هر چند امروز همه ناچار هستیم جدا از هم باشیم، ولی تمنای با هم بودن، بیش از هر زمان دیگری در ما شدت یافته است. خواهشِ این که خاطره ی دیروزها تکرار شود، و انسان و طبیعت "من" را در خود گیرد.

با این حال قرنطینه، جایی است که به آن احتیاج دارم، تا رها از دل مشغولی های کاری، به خود بپردازم. اما انسان همواره دل مشغولِ چیزی است، و اگر امروز از دل مشغولی های دیروز خبری نیست، ولی دل مشغولی های جدیدی سَر برآورده است: من امروز کیستم و چگونه می توانم مؤثر باشم؟

قرنطینه اسمی است که تاکنون با آن آشنا نبوده ایم. آن چه زندگی به ارمغان می آورد، صرف نظر از این که خوب است یا بد، قطع نظر از این که شَر است یا خیر، همیشه قابل تأمل است. قرنطینه حالا محتوایی است برای اندیشیدن، واکاوی خود در جهانی که همواره احساس کرده ام در آن موجودیت معینی دارم، و امروز در می یابم این موجودیت قدیمی است، و حیات برای شکل بخشیدن به "من"، تمهیدی اندیشیده است.

آن چه قرنطینه به همراه می آورد، قرنطینه نیست، بلکه رجعت به خویشتن برای بازیافتنِ امکان هایی است که می تواند "من" را از مرزها عبور دهد. اکنون "من" هم یک مُعضل است، و هم نقطه ای برای آغازی جدید. هم این "من" دست وپاگیر است، و هم چراغی برای هدایتِ خویش در دنیایی دچار سکون.

از این قرنطینه "یادها" به گونه ای دیگر نمایان می شوند، و دنیای بدون قرنطینه خیالی به نظر می رسد. آن چه دیروزها یک امکانِ معمول برای زندگی بود، امروز مبدل به امری دسترس ناپذیر شده است، و آن چه امروز دسترس پذیر است، ممکن است فردا تبدیل به امر ناممکنی شود. زندگی در ممکن ها و ناممکن هاست، زندگی همواره جریانی است که یا تناسب اش را از دست می دهد، یا آن را در غیاب ها و حضورها، ممکن ها و ناممکن ها پیدا می کند.

در قرنطینه است که می توانی فارغ از آن چه بوده ای، به آن چه که هستی اتکاء کنی. هر آن اندازه که بیرونی تر بوده ای، تحمل دیوارهای آن برایت غیر قابل تحمل تر می شود. در اینجا در می یابیم "من" فقط یک نقطه ی عزیمت نیست، بلکه یک پایان نیز هست، بدان سبب که همواره به چیزی غیر از خویش نظر داشته است.

پایان ها این گونه فرا می رسند. پایان، مرگ نیست، بلکه یک زندگی است که "من" نمی تواند خودش را در آن بیابد، "من" نمی تواند خودش را در آن بی افکند، "من" نمی تواند او را از خودش بداند.

حالا باید برای آن که قرنطینه را مبدل زندگی کنی، "من" را بی افشانی؛ "من" را از درون خویش برون کشی، و مبدل به رنگ ها، نت ها، کلمات و تصویرها کنی. اکنون "من"، منشورِ زندگی در عالم تنهایی است، و با این تنهایی است که می تواند زندگی را در درون خودش نشر دهد.

برچسب: نویسنده: رضا قنبری تاريخ: پنجشنبه 28 فروردين 1399 ساعت: 16:34

صفحه بندی